درفش

خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش......... بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر

می روم و نمی رود...می روم و نمی رود...می روم و نمی رود...
نویسنده : ویدا سامعی - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

انگار که توی دلم رخت می شویند. چنگ می زنند به تمام گوشت و رگ و پی و استخوانهایم را می پیچانند، به ضرب و زور و زور و ضرب. دلم هزار راه رفته است از ابتدای آنروزی که می گویند بنگی بیگ شد و ذره خدا این دنیا را زایید. دلم را توی کف دستم گذاشتم، درست وسط گودی کف دستم، جا شد، درست اندازه کف دستم. حالا رگ های دلم با خط های کف دستم یک راه را می روند، درست برعکس راهی که خودم می روم. می روم و نمی رود...می روم و نمی رود....می روم و نمی رود....می..رو...م....و....نمی...رو....د...

دیشب خواب دیدم، خواب تو را، خواب او را، خواب شما را، خواب آنها را، اما توی خوابم نه خواب خودم را دیدم نه خواب ما را. ما رسمیت نداریم و بی تو من رسمیت ندارم. خوابم آشفته بود، قبل از خوابیدن یکی از آن فیلم های سینمایی هنری آوانگارد را نگاه کرده بودم، مرد فیلی، چندمین بار بود که می دیدمش، سومی؟ چهارمین؟ پنجمین؟ چه فرق می کند، مهم این است که خوابم را آشفته کرد، تو را، او را، شما را، آنها را، همه تان را به شکل فیلی می دیدم که همه می خواهند او را ببینند، مردی که شبیه آنها نیست. همه تان توی خوابم شبیه آن مرد فیل شکل شده بودید... بیدار که شدم به خودم قول دادم از این پس وقتی پیش از خواب، فیلم هنری آوانگارد می بینم حتما قبل از خواب بروم سراغ بطری های شرابی زهر که مرد افکن بود زورش...

ساعت چهار بار نواخته و من هنوز بیدارم میان یک عالمه کارتون بسته بندی شده و گلدان های ردیف شده کنار دیوار راهروی خانه. چند روز بیشتر میهمان این خانه نخواهم بود و حالا، میان بیستم دسامبری که پا گذاشتم اینجا تا بیستم دسامبری که پای می کشم از اینجا یکسال رفته است و انگار نه انگار. خط های کف دستم هر کدام مسیری را رفته اند، رگ های دلم هر کدام راهی را خزیده اند، پاهایم فقط پیروی کرده اند و نگاهم مات مانده است به آنچه که در تمام این راههای کج و معوج از صدقه سر خط های دستم و رگ های قلبم دیده اند. چشمهایمان بزرگتر از دنیاست، هزار چیز در خود جای داده اند و هنوز هم جا دارند. چشمهایمان بزرگتر از همه دنیاست. می خوام خودم را در چشمهایم گم کنم، هیچ کجا بهتر از چشمهایم نیست که خودم را گم کنم. خودم، خودم را نخواهم دید، این یعنی گم شدن. می روم و نمی رود...می روم و نمی رود....می روم و نمی رود....می..رو...م....و....نمی...رو....د...


 
comment نظرات ()
 
پانزده ساله بودم که پدرم از جمیله بوپاشا برایم حرف زد
نویسنده : ویدا سامعی - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۱
 

پانزده ساله بودم و برای اولین بار بود که پدرم، رو در رو در حالیکه کتابی در دست داشت که سرگذشت این زن را روایت می کرد، برایم از تجاوز به او در زندان الجزایر گفت و محاکمه در فرانسه و زندان و ... و از شکنجه هایی که زنان زندانی در زندان های دیکتاتورهایی مثل پینوشه و فرانکو تحمل کرده اند. از زنانی گفت که حتی در سالهای نزدیک به ما نیز قربانی این گونه شکنجه ها شده اند. چند تن از نزدیکان خودم نیز در زندان های پیش و پس از انقلاب به  شکنجه های گوناگونی روزها گذرانده اند و هنوز هم شبها از کابوس آن روزها خواب ندارند.

هر بار که انقلابی می شود و صدایی برمی خیزد و قدرتمندانی که برای ساکت کردن معترضان، دستور آتش و گلوله و شکنجه می دهند، هر بار که تصویر زنی را با دهانی به اعتراض گشوده می بینم و فریادی که از جگر سر می دهد، به یاد آنروز عصر آفتابی ایوان خانه می افتم و به یاد پدرم که در حالیکه سرگذشت جمیله بوپاشا را برایم نقل می کند، کتاب حکایت زندگی او را به سویم دراز می کند و می گوید:"پدران همیشه نگران دخترانشانند، از اینکه کسی به آنها دست درازی کند، کشیده ای به گوش جگرگوشه شان بزند و دستی نانجیب آنها را لمس کند اما پدران این را نیز می دانند که دخترانشان سرکش تر از آنند که برایشان راه برگزینند."

کتاب جمیله بوپاشا با ورق های کاهی و تا خورده و نوشته هایی در گوشه های صفحاتش، الان میان دهها کتاب دیگر در کارتون هایی در انبار خانه ای جاخوش کرده و من هر بار که می شنوم زنی کشیده ای خورده است و ناخن هایش کشیده شده اند و از ترس و هراس تجاوز نمی خوابد، به یاد جمیله بوپاشا می افتم...


 
comment نظرات ()
 
از لامکان رسیدی
نویسنده : ویدا سامعی - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤
 

این نخستین قسمت یادداشتهایم از سفر به قونیه و بارگاه حضرت مولاناست، کاستی هایش را ببخشید

هروله کنان نیست که درگاه مولانا تا بارگاه شمس را به صفا و مروه می روی، دست افشان و پای کوبان، می چرخی و می چرخاندت آنکه به پابوسش آمده ای پس از آنکه سنگ به دستت داد تا رخصت رمی جمره ات را خود داشته باشی. اینجا، خود را گم می کنی از هرچه خود است. اینجا سراپا هستی ات را به یغما نمی برند، به یغما صله می دهی تمام وجودت را. اینجا به نشانۀ ادب دست بر کتف بسته نگاه  می داری تا رخصت دهد آنکه آوایش از عرش می آید و از تو می گذرد تا در سماع سر تا پایت، قلبت را نشانه بگیرد به امتحان پاکی خاکی که از آن برآمده ای. اینجا خدا شبها در پناه سوسوی ستارگان، به دیدار عشاقی می آید که از کف داده اند هر آنچه داشته اند.

 حجرالاسود اینجا سبز است، زیر آسمانی که کبود است و در سایۀ گنبد خود، کالبدی را به آغوش کشیده است که محمل بدار هزاران عاشقی است که با نوای نی از جدایی ها شکایت کرده اند و حکایت ها در دل خود خفته دارند. اینجا، خمیده و خموده از بار هزاران ناانسانی، فراموش می کنی که انسانی. فراموش می کنی که از نبات و حیوان برتری، اینجا فراموش می کنی که اشرف مخلوقاتی. اینجا به عینه موری که دانه کش است را می بینی و می فهمی حتی مور هم نیستی. اینجا پس از قرنها و صده ها و هزاره ها، هزار باره از خود می پرسی چرا خدا تو را آفرید، چرا آسمان بار امانت نتوانست کشید، می فهمی که نفهمیده بودی انسان بودن چه دشوار است و چه سهل گرفته بودی آن را وقتی قرعۀ فال را به نام تو زدند و تو سرمست سربالا گرفتی که اشرف مخلوقاتی. اینجا می فهمی چرا آسمان بزرگ خدا خجل شد وقتی تو بار امانت را به دوش کشیدی بی آنکه بدانی چه عهدی بسته ای، بی آنکه بدانی به این عهد وفا نخواهی کرد. آسمان آن روز می دانست چه مخلوقی را از فردوس برین پذیرا خواهد شد به زیر ابرهای گریانش، تو اما نفهمیده بار امانت به دوش گرفتی و غریدی همچون شیرهای بیابان هایی که شش روز پیش از تو خلق شده بودند تا فرمانروایی ات را بر خود و خدا به رخ بکشی، اما باز هم غران از غرورت، نفهمیده بودی چه را به امانت می گیری و همین دلیل نادانی ات بود که خدا را به بخشیدنت امیدوار کرد، به شیطان گفته بود آن روز به حتم که هزار باره گناه کرده را به خطای نفهمیدنت خواهد بخشید. اینجا زیر این گنبد سبز رنگ غنوده در زیر آسمان کبود اما انسانی دم گرفته از روح خدا فهمیده بود بار آن امانت را و از سنگینی آن بود که عاشق شد، که دیوانه شد، که برخواند مطربان را که بر دف زنند احوال را.

نوای اینجا نی است، نای است، آه است، و تو در می مانی که اینجا، میان اینهمه صدای بی صدای خوانده شدن چه می کنی؟ میان اینهمه نغمه ای که می شنوی برای رقاصانی که سپید بر تن دارند و کف دستی به آسمان و کف دستی به زمین، با چشمانی بسته به روی هر آنچه بیرون است و گشوده به هر آنچه درون، می چرخند و تو در میان نای پر ناز نی، صداهای موهومی می شنوی که رفته رفته به حق و هو شکل می گیرند و بالا می روند و با نوای نفیر نی، مرد و زن را به ناله وامی دارند. اینجا، سپیدپوشان چرخان، آرام جان را به شهود دل معنا می کنند و با قرآن، کلام خدا در می آمیزند و بالا می روند و بالا می روند بی آنکه از نردبان این جهان ما و منی بسازند. لاهوت و ناسوت را در هم می آمیزند به یک دم، و من الخلق الی الحق می زنند به یک اشاره که اگر به سر ندوی، به پای این جهانی به گرد دامنشان هم نخواهی رسید.

من اینجا چه می کنم؟ به چه امید آمده ام؟ برای که آمده ام؟ برای چه آمده ام؟ پرسشی است که چسبیده است به گام هایی که برمی داری تا برسی به آن گنبد سبز خرامیده به ناز در زیر آسمان کبود. اینجا به دنبال چه آمده ای؟ پاسخی برای پرسش ات که چرا بار امانت به دوش توی نافهم گذاشتند؟ چه زبانی را برای پرسیدن این پرسش از خالق ات برمی گزینی؟ زبان سری که به سرخی اش می نازی یا زبان دلی که الکن است و عاجز از گفتن حتی "یاهو"یی که شکرانۀ زیستن است. عمر نوح را هم اگر داشته باشی، تویی که بار امانت را به دوش می کشی و غره از آن، خواب اصحاب کهفی ات را خوشتر می داری که نبینی، که نفهمی، که ندانی، که این سه فرجی است برای نادانی ات و نفهمی ات در مقابل خدایی که می بخشایدت. خدایی که افرغ علینا صبرنا برایش زمزمه می کنی و او هم ندا دهد:" خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری"

و این همان خدایی است که در این نزدیکی است، همیشه همین نزدیکی است، از رگ گردنت به تو نزدیکتر تا بگوید و باز بگوید به تویی که فراموش می کنی که " زمیان حرم سبحانی"....


 
comment نظرات ()
 
یه دنیا آرزی خوب برای جوما
نویسنده : ویدا سامعی - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢
 

چند ماه پیش بود، اواخر ماه ژوئن. خواب عجیبی دیدم. نیمه شب بود، توی خواب. از صدای در بیدار شدم، بمحض باز کردن در، هوای سرد هجوم آورد توی خونه  و تن زخمی یه آدمی که اون موقع به اندازۀ یه دنیا ازش متنفر بودم افتادم روی دستام. تکه تکه شده بودن لباساش و بدنش پر از زخم بود. لکه های قهوه ای خشک شده از خون، اما خونی روی تنش دیده نمی شد. کشون کشون آوردمش روی کاناپه، در رو بستم و ایستادم بالای سرش، خیره بهش. داشت جون می داد. زخم هاش پر از کرم بود. منتظر مرهم که بذارم روشون. من ایستاده بودم بالای سرش و داشتم فکر می کردم مرهم بذارم روی زخمهاش یا نه... جوابم به خودم نه بود. گذاشتمش روی همون کاناپه موند، ظرف مرهم رو برگردوندم توی جعبۀ داروها و چراغها رو خاموش کردم. گذاشتم توی زخمهاش موند. اونشب، وقتی توی خواب، به اتاق خوابم برگشتم و خوابیدم، توی واقعیت اتاق خوابم بیدار شدم و از تصمیمی که توی خوابم گرفته بودم، ترسیدم. ترسیدم که یه همچین آدمی بشم که دریغ کنم مرهمی رو از کسی که در حال مرگه. از نفرتی که برای اولین بار توی زندگیم سراسر وجودم رو تا این حد گرفته بود ترسیدم. همین ترس بود که کمکم کرد از این نفرت خالی بشم. دور بشم. الان خالی از نفرتم.

سال اولی که اومده بودم فرانسه، توی یه مدرسۀ مونتسوری آتلیه های هنری با بچه های هفت-هشت ساله داشتم. یه روز معلم کلاس داشت داستانی رو برای بچه ها می خوند. داستان یه معلم توی تبت بود که یه روز از بچه های کلاس می خواد روز بعد به اندازۀ آدمهایی که ازشون متنفرن، سیب زمینی بیارن مدرسه. روز بعد بچه ها توی کلاس نشسته بودن  و جلوی هر کدومشون سیب زمینی بود، دوتا، سه تا، پنج تا.... معلم از بچه ها می خواد که سیب زمینی هاشون رو بذارن توی یه کیسۀ پلاستیکی و هر روز توی کیف مدرسه شون حملشون کنن. روزهای اول بچه ها از سنگین شدن کیف هاشون گله می کردن، اما کم کم بوی سیب زمینی های پلاسیده و گندیده کیف و کتابهاشون رو هم برمی داره و بچه ها دیگه علاوه بر سنگینی کیف هاشون، از بودی بد سیب زمینی ها به ستوه می یان و از معلم می خوان اجازه بده سیب زمینی ها رو بریزن دور. معلم بهشون جواب می ده: این سیب زمینی ها هر کدوم نشانۀ آدمی بود که شما ازش متنفر بودین، تنفری که شما از این آدمها توی دلتون دارین روزهای اولش سنگینیش هست که آزارتون می ده، اما اگه زود از نفرت و این آدمها خلاص نشین علاوه بر سنگینی، دل شما رو با بوی تعفن و گندیدگی خودشون بدبو می کنن...شما هستین که باید تصمیم بگیرین دلتون جای نفرت از آدمهای بدبو و گندیده باشه یا جای عشق آدمهای خوب و زیبا.

خیلی وقته، ماههاست که دلم خالیه از نفرت، فکر می کنم به همین دلیله که هر روز دارم از خدای مهربون پاداش می گیرم. اعتراف می کنم که بعضی وقتا بالا و پایین می شم، بعضی روزها غمگینم، بعضی روزها شاد، بعضی روزها عصبانی و بعضی روزها... اما خدا رو بیش از پیش و نزدیکتر از هر وقت دیگه ای حس می کنم. روز گذشته بعد از ماهها پیگیری، اولین گام یه اتفاق و یه تصمیم بزرگ برداشته شد و بذر یه زندگی جدید برای یه پسر دوازده ساله کاشته شد. تا دو-سه سال دیگه، اگه خدا بخواد، این بذر تبدیل به یه درخت تنومند می شه. درختی که هرگز نفرت رو نخواهد شناخت با وجود اینکه سالها به خاطر نفرت دیگری تحت بدترین شرایط زندگی کرده و امیدوارم این نوجوان سالها بعد به جوانی تبدیل بشه که هر جا میره، جز بذر خوبی و مهر چیز دیگه ای توی خاک این زمین زخمی نکاره. یه دنیا آروزی خوب براش دارم، یه دنیا آرزوی خوب.


 
comment نظرات ()
 
جایی از زمین که شبیه هیچ کجای دیگر نیست
نویسنده : ویدا سامعی - ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٩
 

در یک قدمی نقطۀ صفر مرز میان ایران و افغانستان ایستاده ام. نگاه به آنسو دارم، دلم می خواهد قدم بعدی را آزادانه بردارم، دور و برم کارمندان کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل و سربازان مرزی افغانستان چشم دوخته اند بمن. فرماندۀ مرزبانی افغانستان پیش می آید و می خواهد از نقطۀ مرزی فاصله بگیرم. یکی از فرماندهان مرزی ایران را نشان می دهد که با چند سرباز زل زده اند به اینسو و دختری که شبیه زنان افغان نیست و شباهتی هم به دختران خارجی تبار ندارد. پوستی تیره و موهایی سیاه که از زیر شالی سفید بیرون زده اند مرا لو می دهند، من ایرانی ام و آنها هم این را فهمیده اند، یک زن ایرانی در کنار سربازان مرزبانی افغان و همراه با ماموران کمیساریای عالی پناهندگان چه می کند، آنهم همراه با فیلمبردار موبوری که مثل آدم های منگ منتظر اشارۀ این دخترک است تا از پله های اتوبوس هایی که پناهجویان افغان را دسته دسته به افغانستان ویران از جنگ باز می گرداند بالا برود و مصاحبه ها را ضبط کند.

برای دریافت اجازۀ ورود به اتوبوس های ایرانی که مهاجران افغان را پس از سپری کردن روزهای کشدار پر از درد در اردوگاههای سنگ سفید و تربت جام به اسلام قلعه می رسانند، نیم ساعت با فرماندۀ مرزبانی افغانستان، خودشان او را کوماندان سعید خیل صدا می زنند،  به مذاکره نشستم. ده دقیقه وقت داد تا از دو اتوبوس و مسافران اجباری آن فیلم بگیریم. نیک محمد اعظمی، مسوول کمیساریای پناهندگان سازمان ملل در نطقۀ صفر اسلام قلعه می گفت در طول دوازده سالی که به وضعیت مهاجران در این نقطه می پردازد برای نخستین بار است که این اتفاق افتاده است. برای همین بود که نمی خواستم فرصت ده دقیقه ای را برای ثبت آنچه که مهاجران کوفته از نامهربانی ایرانی برای گفتن داشتند از دست بدهم.

 اتوبوس ها درست در فاصلۀ میان مرز دو کشور توقف کرده بودند. سر اتوبوس ها رو به خاک افغانستان بود. قبل از ورود به داخل اتوبوس ها، از کوماندان سعید خیل و مسوولان کمیساریای پناهندگان برای اجتناب از مشکلات احتمالی خواستم با من به فارسی صحبت نکنند. می خواستم قبل از ورود سربازان ایرانی و افغان به اتوبوس برای کنترل مدارک مهاجران اخراج شده یک دقیقه فرصت بدهند تا به تنهایی با مهاجران صحبت کنم. فرماندۀ ایرانی نمی پذیرفت اما با اجازۀ کوماندان افغان، برای یک دقیقه بدون هیچ همراهی وارد اتوبوس شدم و  از مسافران اجباری اتوبوس خواستم هر وقت دوربین به طرفشان می چرخد یک به یک قصۀ خودشان را برایم بگویند. فرماندۀ ایرانی عصبانیت خود را توی صورتم پاشید وقتی از روی پله های اتوبوس بالا می آمد. به فیلمبردار گفتم دوربین را روی صورت کوچک ترین مسافر توی اتوبوس فیکس کند، پسرکی سیزده ـ چهارده ساله، سیاه روی با چشمانی سرخ زل زده بود با حسرت به فیلمبردار خارجی و داشت قصه اش را برای مسوول کمیسیاریای عالی پناهندگان که در حال کنترل مدارک او بود تعریف می کرد. توی تهران، بعد از اینکه چهار ماه مخفیانه در یک کارگاه ساختمانی کار می کرده است پلیس او را دستگیر می کند و بدون اینکه به او اجازۀ تماس با برادرش که البته کارت اقامت در ایران دارد را بدهند، او را به اردوگاه سنگ سفید در مشهد منتقل می کنند. تلفنش را در همان لحظۀ اول دستگیری می شکنند، کتک که البته هم می خورد و تنها وقتی به اردوگاه سنگ سفید می رسد، آنهم بعد از چهار روز، به او اجازه می دهند به برادرش تلفن کند و از او بخواهد مبلغ صد هزار تومان به حسابی واریز کند تا این پسرک چهارده ساله، حسین، بتواند سوار اتوبوس های ایرانی اردوگاه بشود و از مرز بگذرد و وارد خاک افغانستان شود. حسین بعدها در راه اسلام قلعه به هرات بمن گفت که تنها دو سه روز در هرات می ماند و بعد به نیمروز می رود در جنوب افغانستان تا دوباره با " پسبرها"، به ایران بازگردد. افغانها به قاچافچیانی که از مرزها آدم رد می کنند می گویند پسبر.

نیک محمد می گوید روزانه و به طور متوسط پانصد مهاجر افغان از نقطۀ صفر اسلام قلعه وارد افغانستان می شوند و تقریباً نیمی از این تعداد جزء اخراجیان اجباری از سوی ایران اند. در میان گروهی که از اتوبوس پیاده می شوند، هستند حتی مهاجرانی که اجازۀ اقامت در ایران را دارند ولی علیرغم این امکان اقامت در ایران و البته اجازۀ کار توسط پلیس دستگیر می شوند و بدون طی کردن هیچ روند قانونی از کشور خارج می شوند.

در میان مهاجران اخراجی بیمارانی با احوال وخیم هم دیده می شود، زنان تنها که مجبور شده اند بدون خانواده اشان ایران را ترک کنند و در کشور خودشان، افغانستان، هیچ جایی را ندارند یا کسی را نمی شناسند. این زنان توسط کمیسیون مستقل  حقوق بشر افغانستان در مکانهایی شبیه به خوابگاه نگهداری می شوند تا چاره ای برایشان پیدا شود. چاره ای که به گفتۀ شریفه شهاب، مسوول رسیدگی به امور زنان این کمیسیون زیاد هم در دسترس نیست. شریفه می گوید:" توی شلترـ خوابگاه ـ  موقتاً به آنها جای می دهیم و همزمان هم اقدامات یافتن خانواده هایشان در افغانستان را شروع می کنیم. اگر این زنان فامیل نزدیک داشتند آنها را بدست فامیل هایشان می سپاریم والا نگهشان می داریم تا رسیدن خانواده های خودشان از ایران و یا با رایزنی سعی می کنیم این زنان را از طریق کمیساریای عالی پناهندگان به ایران بازگردانیم". می پرسم از مورد دوم نمونه ای را برایم ذکر کند، می خندد و سر تکان می دهد که در طی ماههای گذشته هنوز نتوانسته اند موفقیتی  برای بازگرداندن دختری به ایران که البته در آن کشور هم بدنیا آمده و الان به دلیل اخراج از ایران تحصیلاتش نیمه کاره رها شده است بدست بیاورند.

خاک خشک و تشنۀ افغانستان با کوچکترین نسیمی به هوا برمی خیزد و نگاههای مرا چین می دهد. توی آفتاب، لب مرز چشم دوخته ام به سایه های مهاجرانی که از اتوبوس پیاده می شوند و راه خود را بسمت ترمینال هرات ادامه می دهند و در سراب آن دورها گم می شوند. کوله بارشان چیزی نیست جز چند اسکناس هزارتایی ایرانی که همانجا، هنوز نگذشته از مرز آنرا به افغانی تبدیل می کنند تا کرایۀ راهشان شود برای رسیدن به خانه هایشان. اگر خانه ای باشد. خیلی های دیگر هم از همان نقطۀ مرزی مذاکره با پسبرها را شروع می کنند تا به نیمروز بروند و از زرنج بگذرند و باز هم این چرخۀ مهاجرت را کامل کنند.

عصر شده است و بچه هایی که با فرقونهای کرایه ایشان برای حمل و نقل بارهای مسافران، بارها فریاد مرا به آسمان برده بودند بس که جلوی دوربین بازی درآورده بودند، حال هر کدامشان گوشه ای خود را رها کرده اند به امید اینکه آخرین مسافران را هم شکار کنند. بمن می گویند " خانم فرنگی". ازشان می خواهم صف بکشند تا عکس یادگاری ام را بیندازم. صورتهایشان سوخته و پر از چین و شکن است. عکس را می اندازم و آخرین نگاهم را به پشت سرشان می دوزم، باد آنسوی نقطۀ صفر پرچم ایران را تکان می دهد. نگاه من آن دورها را می کاود. خورشید دارد غروب می کند که خط مرزی ایران و افغانستان را پشت سر میگذارم، سرم را از شیشۀ اتوموبیل بیرون می آورم تا دستی به رسم خداحافظی به مرزبانان افغان و کارمندان کمیساریای عالی پناهندگان تکان دهم، پرچم ایران هنوز تکان می خورد.


 
comment نظرات ()
 
باز آمدم...
نویسنده : ویدا سامعی - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩
 

" این متن تایپ شده از روی دست نویس توی سررسیدم است، الان دارم وارد صفحم می کنم"

 

نمی دونم ساعت چنده، همه خوابیدن، نخواستم چراغ سالن پذیرایی رو روشن کنم برای دیدن ساعت دیواری، مهمانم خانۀ دختر عمویم توی فرانکفورت، به خاطر همین هم الان برای بیدار نکردن دیگران که دارن خواب پادشاه هفتم رو هم می بینن اومدم توی حمام و گوشۀ وان نشسته ام و دارم این چند خط رو می نویسم، فکر می کنم دمدمای سحر نوزدهم اوته.

دارم یواش یواش خودم رو پیدا می کنم، همون ویدای پر از غرور که سنگ هم جلودارش نبود، این ویدا رو دوست دارم، دارم راست می رم توی شکم یه نهنگ و از دمش در خواهم اومد.

تا یه هفتۀ دیگه از یه جای ناشناخته شروع می کنم، این ناشناختگی رو که بهم اجازۀ کشف و دیدن و فهمیدن و شناختن رو میده رو خیلی دوست دارم. همه چیز روی روالیه که می خواستم، دلم هم کم کم داره از تاپ تاپ های بیخودی این چند ماهه گذشته می افته و ریتم خودشو داره میگیره، ریتمی که با آرامش بیگانه بود. دلم دیگه برای خودش تنگ نیست، دلم دیگه از دست خودش عصبانی نیست.

خودمو دیدم توی آیینۀ چشمام و خودمو دوباره شناختم، من ویدام، دختر پدری که از جنس صبوری است و مهربانی، دختر مادری که از جنس بخشندگی است و لطافت، خواهر خواهرانی که از جنس عشق اند و لبخند و مرهم و خواهر برادری که از جنس دوری است اما دلتنگی. من فرزند خدایی ام که مرا اینگونه آفریده چون منو اینگونه دوست داره.

من ویدام، نوری زندگی منو جلو می بره و من از پس این نور دارم بدون ترس از لحظه ای تاریکی با فراغ بال و چشمانی که همه چیز در آن زلال و شفافه قدم برمی دارم، من به اون نقطۀ کمال نزدیکم، امروز خودم رو بخشیدم. الان بخشیده شدم، خداوندا، لحظه ای مرا به حال خودم رها نکن، تو بمن اعتماد داری اما من به خودم به اندازۀ تو مطمئن نیستم، نمی خواهم از آدمیت بیرون برم، خداوندا، لحظه ای مرا رها نکن.


 
comment نظرات ()
 
کی گفته سکوت علامت رضاست؟
نویسنده : ویدا سامعی - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
 

سخت دنبال سکوتم. یه سکوت مطلق. مدتهاست دارم به این فکر می کنم که شغلم رو عوض کنم، دلم می خواد جنگلبان بشم. توی کنیا مردی زندگی می کنه که شغلش نگهداری از شیرهای پارک طبیعی کنیاست. بیشتر از چهل شیر همبازیاشن. امیدوارم این مرد قبلاً به جنگلی که می خوام بقیۀ زندگی ام رو اونجا بگذرونم سری زده باشه و شیرها رو با خودش برده باشه، گفتم دلم می خواد توی جنگل زندگی کنم نگفتم که می خوام خوراک شیر و شغال بشم.

 یاد کارتون زبل خان افتادم، یادتونه اونجاشو که می گفت زبل خان کافیه که دستشو دراز کنه و یه شیرو شکار کنه.... با جملۀ بعدیش اما خودشو لو می داد... آقای کارگردان، این شیر اینجا چی کار می کنه؟!

 

 

من اما اون آقا شیرم، به جان شما....


 
comment نظرات ()
 
پاره های خاطراتم از هرات
نویسنده : ویدا سامعی - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱
 

* این گزارش رو برای " سایت کانون زنان ایرانی" نوشتم. اینروزها بیشتر درگیر یک کار حقوقی هستم و همین مساله روی فسفرهای خاکستری مغزم اونقدر فشار آورده و خستم کرده که کم کم دارم از خودم دق می یارم. اما به خودم اخطار داده ام که حق تسلیم شدن نداری، چه فرانسه، چه ایران و چه هر جای دیگه، "حق گرفتنی است و نه دادنی"، به اونطرف قضیه هم گفتم : بگرد تا بگردیم...

بگذریم... لینک گزارش رو هم انتهای صفحه گذاشتم. نتونستم عکس از زندان بگذارم، به همون دلایل حقوقی....

سه روز در زندان زنان هرات

از جادۀ اسلام قلعه که وارد هرات بشوی، پنج منارۀ بالا بلند بلخ، چشمانت را از دور به یک نقطه خیره می کنند. این مناره ها، به قدمت شهر، قدیمی اند. پنج تیرک آجری که در هوای دود آلود شهر هرات، فارغ از هیاهوی کرکنندۀ یک شهر تشنۀ بزرگ شدن، آرام ایستاده اند و حتی اگر زیر ضربات سخت روزگار کمی سر خم کرده باشند، آنقدر که یکی از همراهانشان با تسمه و سیم سرپا مانده است، نگاهشان را از هرات برنمی تابند. این شهر اما بجز این مناره ها بناهای دیگری هم دارد؛ مقبرۀ خواجه عبدالله انصاری، ارگ هرات، مسجد جامع و زندان زنان.

در هفتۀ دوم حضورم در هرات بود که اجازۀ حضور سه روزه در این زندان را به دست آوردم. زندانی که تنها شش ماه از بازسازی آن می گذرد. این زندان گنجایش صد و بیست زندانی را دارد و در حال حاضر نزدیک به صدو شش زن میهمان اتاق های پاک و مجهز به امکانات قابل قبول برای زندگی اند. زندان زنان هرات در سال گذشته توسط گروه بازسازی ایتالیا مستقر در هرات و با هزینۀ یک میلیون یورو بازسازی شده است. این زندان مجهز به کارگاههای قالی بافی، کلاس سواد آموزی، بافندگی، خیاطی و مهد کودک برای کودکان زندانیان است. کودکانی که تعدادشان به اندازۀ زنان زندانی است. هشتاد و پنج کودک زیر شش سال روزهایشان را به همراه مادرانشان می گذرانند و منتظرند پس از اتمام مدت محکومیت، بهمراه مادرانشان از درب آبی رنگ زندان بسوی دنیای آزاد بروند، دنیایی که مادران آنها زیاد تمایلی برای دوباره دیدن آن ندارند.

شفیقه، زنی سی و هشت ساله، همراه با پسرک هفت ساله اش قبول کرد که به سوالاتم پاسخ دهد. روز عید فطر بود و شب قبل، زنان به رسم افغان ها حنابندان داشتند. دستان هدایت الله، پسرک خوش پوش شفیقه سرخ رنگ است و چشمانش پر از شیطنت. شفیقه به جرم همدستی در قتل شوهرش از هفت سال و نیم پیش تاکنون در زندان است و پسرش در ساختمان قدیمی این زندان به دنیا آمده است. امسال را که بسر کند، دیگر نمی تواند پسرش را پیش خودش نگهدارد، یا به پرورشگاه منتقل می شود و یا به دست عمویش سپرده خواهد شد، عمویی که از هفت سال و نیم پیش تاکنون اجازه نداده است چهار فرزند دیگر شفیقه به دیدار مادرشان بیایند.

شفیقه می گوید:" صبح زود بود که در خانه را زدند، شوهرم رفت بیرون و وقتی برنگشت، نگران شدم، رفتم بیرون ببینم چرا دیر کرده است، دیدم افتاده و غرق خون است. کشاندمش به خانه و همانجا بود که مرد. خودم پلیس را خبر کردم، پلیس هم بجای گرفتن قاتل مرا به جرم قتل بازداشت کرد، دادگاه تشکیل شد و مرا به جرم همدستی در قتل به هجده سال زندان محکوم کردند. سه سال اول همینطور در زندان بودم، بعد وکیل دادند و باز هم با وکیل به همان تعداد سال زندانی شدم. حالا هفت سال و نیم است که در این زندانم. قالی بافی می کنم و خیاطی. اینجا دیگر مثل خانه ام شده، دل ندارم بیرون بروم".

مثل شفیقه زیادند. زنانی که بدون وکیل، یا غیابی محکوم شده اند و یا در عرض یکی ــ دو ساعت حکمشان به دستشان داده شده است. قتل همسر یکی از جرائمی است که تعداد زنان محکوم زیادی در این زندان دارد. جرائم دیگری نظیر فروش مواد مخدر، تن فروشی، زنا، فرار از خانه، خوردن مشروبات الکلی و دزدی هم این لیست را کامل می کند. در افغانستان، فرار از خانه جرم است و حبس های طولانی چندین ساله را به دنبال دارد. حکم اعدام و سنگسار برای زنان لغو شده است و دولت پس از طالبان هیچ مورد اعدام زنان را در کارنامۀ خود ثبت نکرده است. اما علیرغم معتدل کردن مجازات برای جرائم زنان، تنبیه و مجازات های غیر قانونی و غیر رسمی روزبروز بیشتر می شود. بر اساس آمار سازمان ملل، خشونت علیه زنان در افغانستان افزایش یافته و تجاوز یکی از مصائبی است که زنان با آن دست بگریبانند. بدنبال هر تجاوز، زن، باید قربانی شود تا نام خانواده از لکۀ ننگی که بر آن نشسته پاک شود.

شریفه شهاب، معاون ارشد کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان معتقد است که سنت ها در این کشور بیش از هر چیزی، زنان را هدف گرفته و امنیت و حقوق آنان را تامین نمی کند. شریفه می گوید:" جامعۀ افغانستان سنتی است، سی سال جنگ داشته و در طول این سالها، زنان اولین هدف خشونت ها بوده اند. حالا حتی با ممنوع کردن سنگسار و اعدام، باز هم از میزان خشونت علیه زنان کاسته نشده است. زنی که با مردی رابطه دارد بدون هیچ شرعیتی، در ذهن جامعۀ افغان سزایش سنگسار و مرگ است. تا زیر ساخت های فرهنگی و سنتی این کشور عوض نشود، جامعه این قوانین را به واقع تغییر نخواهد داد. در هر دو زمینه باید کار جلو برود، باید زن را به جامعۀ افغان معرفی کرد" . با تمام این تفاسیر، برای من که هر روز خبرهایی از سنگسار و اعدام زنان در ایران را می شنوم، شنیدن لغو احکامی مثل سنگسار و اعدام در افغانستانی که همین حالا هم اسیر تفکرات طالبانی است، قدم بزرگی به حساب می آید. در کشوری که روزی زنان را به جرم فحشا و زنا در استادیوم های فوتبال به طرز وحشتناکی با قنداقۀ تفنگ به مرگ می فرستادند، حالا همین جرائم حداکثربا چند سال زندان تمام می شود. البته این شاید شکل قضیه باشد چرا که این سنت های افغانستان است که زندگی در بیرون از چهاردیواری زندان را برای زنان با سابقۀ زندان سخت تر می کند.

 فرار از خانه از جمله اقداماتی است که به وفور توسط زنان و دختران افغان برای نجات یافتن از موقعیتی که دارند، بکار گرفته می شود و جرمی است که بین پنج تا هفت سال حکم زندان دارد، اما به گفتۀ شریفه شهاب، در قانون جرمی بنام فرار از خانه وجود ندارد و این سلیقۀ قضات است که بر این نوع رفتار زنان نام جرم نهاده است. فرار از خانه بیشترین گروه زندانیان را به خود اختصاص می دهد. نجات یافتن از خشونت های خانواده، همسر، حفظ جان از مرگ، تن ندادن به ازدواج اجباری و یا حتی برای فرار از فشار همسر برای تن فروشی از دلایل عمده ایست که زنان افغان را مجبور به ترک خانه می کند.

نجلا، دختر بیست و یکساله ایست که سه سال گذشته را در زندان هرات، در سلول شمارۀ شش به همراه هفت همبندی خود، روزها را شمرده است و باید چهار سال دیگر هم بر این اعداد اضافه کند تا بتواند دوباره از درب آبی رنگ زندان خارج شود.

او اما می گوید:" بعد از خروج از زندان دوباره نمی توانم به خانه برگردم، من کاری کرده ام که آبروی خانواده ام را در قبیله و شهر برده ام. روی برگشتن ندارم".

نجلا از کودکی ناف بر پسر خاله اش بوده اما برای اینکه بتواند با پسر مورد علاقه اش ازدواج کند، راه فرار را انتخاب کرده است. پسر مورد علاقه اش هم چند متر آنسوتر، در میان دیوارهای زندان مردان زندانی است، او اما به جرم داشتن رابطۀ نامشروع با نجلا به چهارسال زندان، محکوم شده است. نجلا می گوید:" من این پسر را دوست دارم، پسر خوبی است. تنها یک راه چاره برایم مانده است، هر روز و شب به این راه فکر می کنم، تصمیمم را گرفته ام، اگر دولت بعد از آزادی ام، مرا به پدرم تحویل بدهد، خودکشی می کنم، این همه زندان را فقط برای عملی کردن تصمیم ازدواجمان قبول کرده ام، اما اگر دوباره به پدرم تحویل داده شوم، یا کشته می شوم یا مجبور به تحمل یک ازدواج اجباری، هر دو برای من مرگ است. خودم را خواهم کشت".

دنیای بیرون از این چهاردیواری برای این زنان پاک نشده است، وجود دارد و سخت هم منتظر آنهاست. بهمین خاطر است که این زنان سعی دارند بدنبال یاد گرفتن یک حرفه باشند. خیاطی، قالی بافی، بافندگی، نوشتن و خواندن و ... از کارهایی است که به طور روزانه در برنامۀ این زنان گنجانده شده و هر کدام از این زنان، سهمی از درآمد حاصل از فروش محصولات این کارگاهها را کسب می کنند. پانصد افغانی برای یک قالی که سه ماه بافتن آن طول می کشد، چیزی معادل ده دلار. زندان همچنین برنامه ای دارد که با بودجه ای محدود، زنانی را که از زندان آزاد می شوند تحت پوشش می گیرد. زنانی که جایی برای زندگی ندارند هم به خانه هایی مخصوص زنان تنها فرستاده می شوند، این خانه ها بشدت کنترل می شوند و زنان نمی توانند آزادانه رفت و آمد به بیرون داشته باشند.

اما آنچه که باز هم بر پارادوکس این چرخه می افزاید، رفتار برخی مردان افغان است که کمی دور از انتظار من است. حرف هایی که رحمت الله، همسری که به ملاقات زنش آمده است، یک پارگراف جدید در برداشت هایم از این جامعه باز می کند. ثریا، زن جوانی که البته زن دوم رحمت الله هم هست، به جرم قتل غیر عمد دختر خود بازداشت شده، محاکمه شده و به هژده سال زندان محکوم است. دو سال از این مدت را پشت سر گذاشته و با دو دختر خردسالش در زندان، به انتظار سر آمدن چهارده سال آینده نشسته است. روز ملاقات حضوری مردان است و در سالن ورودی زندان زنان، خانواده ها گروه گروه، انگار که به سیزده بدر آمده باشند، سفره ای پهن کرده اند و سه ساعت مهلت دارند هرچه می خواهند بین خود ردوبدل کنند. رحمت الله می گوید:" به خانه که آمدم، به من گفتند دختر ده ساله ام که زیر کرسی ذغالی خواب رفته بود، جان نداشت. عین همین را هم به پلیس گفتم، از من پرسیدند چه کسی در خانه بوده است، گفتم زنم. او را به شانزده سال زندان محکوم کردند". رحمت الله مرد خوش صحبتی است که از علاقه اش به همسرش می گوید و اینکه همسرش، بعد از آزادی در خانه، مثل سابق جای دارد و بازهم زن اوست. می گوید:" خون را با خون نمی شویند، زن من زن خوبی است، حتما مرگ دخترم بر اثر تصادف بوده است". اما اینرا هم اضافه می کند که برای چرخاندن خانه و رسیدگی به دیگر بچه های قدونیم قدی که دارد و صد البته مادر بیمارش، مجبور است تا آنموقع زن دیگری اختیار کند. ثریا نگاه از دهان مردش برنمی دارد، می گوید:" رحمت الله حق دارد زن بستاند، من که اینجایم و نمی توانم به او خدمت کنم، بچه ها در خانه محتاج یک چاشت گرم هستند".

مهلت سه روزۀ من برای ماندن در زندان تمام شده است. رئیس زندان، ژنرال صادقی، مرد مهربانی است که امکان حضور مرا در زندان فراهم کرد. زنان زندانی بارها در میان صحبت هایشان از او برایم گفتند و اینکه مثل پدر به آنها توجه دارد. از چند زن در خفا و دور از چشم زندانبانان زن می پرسم آیا نگهبانان مرد از آنها تقاضاهای غیر معمول مثل رابطۀ جنسی می کنند، شنیده ام که در بسیاری از زندانهای زنان، والیان آن شهرها از زنان استفاده می کنند. پاسخ می شنوم:" نه، اینجا راحتیم، مثل بیرون نیست که از تجاوز بترسیم، ژنرال خوب به ما می رسد، مواظب ماست".

زندگی اینجا جریان دارد، شاید نه در مسیر جریان بیرون، اما آرامتر و البته با ترس، ترس از فردایی که این زنان از حالا به فکر یافتن چاره ای برای آن هستند. زنانی مثل شفیقه که با جمع و تفریق، سن پسرکشان را با مدت حبسشان در دو کفۀ ترازو می گذارند و مطمئن هستند که چند سال بعد، وقتی درب آبی رنگ زندان هرات پشت سرشان بسته شود، آنسوی خیابان، جوانی که می داند زندگی مادرش در زندان چگونه گذشته، منتظرشان است.

http://www.irwomen.info/spip.php?article8139

 


 
comment نظرات ()
 
افغانستان، دور ولی چه نزدیک
نویسنده : ویدا سامعی - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦
 

تا قبل از اینکه به افغانستان بروم، فکر می کردم زن در این کشور یعنی برقع، یعنی یک تکه پارچۀ آبی رنگ که باد در لابلای آن می پیچد و تبدیل به پر پرواز می شود. نمی دانم چرا وقتی به زن افغان می اندیشیدم، به یاد پرواز می افتادم.

اولین چیزی که در کابل، بمحض خروج از فرودگاه توجهم را جلب کرد، پوشش متفاوت زنها در این شهر پرغبار بود. کابل چهار میلیون جمعیت دارد، مختلف و از هر رنگی، اما تعداد کودکان و زنانی که در این شهر در تکاپو هستند، سرسام آور. اصلاً این شهر، شهر رنگ هاست و شهر صدا. از زمین اگر سر بالا کنی و به آسمانش نگاه بچسبانی، بادبادک های رنگی این شهر است که نگاه تو را به دور دورهای آسمان می برد. با یک تکه پلاستیک و یا کاغذ رنگی، کمی سریش، کمی نخ و یک تکه حصیر، دستهای کوچک آنها چنان با مهارت بادبادکی را در عرض چند دقیقه برای پرواز آماده می کند که در حیرت می مانی. همان دستهای کوچکی که یا ساعتی پیش به گدایی در مقابلت دراز شده بود و یا اینکه ساعتی بعد برای طلب سکه ای پنج افغانی در مقابل کسی دراز خواهد شد.

کابل میزبان بیشترین تعداد مهاجران افغانی است. مهاجرانی که یا از کشورهای ایران و پاکستان اخراج شده اند و یا بدلیل نبودن شرایط مناسب زندگی در دیگر مکانهای افغانستان، به این شهر کوچ کرده اند. در کابل انتظار همه چیز را باید داشته باشی، از انفجار بمب گرفته تا قصرهای مجلل و باشکوهی که برای هر بیننده ای یک دهان باز بدنبال دارد. تفاوت طبقاتی در این شهر بیداد می کند. از کنار محله ای که به نام " کابل کهنه" مشهور است، و مقایسۀ آن با خانه های محلۀ شیرپور، محله ای که خانه های اعیانی آن زبانزد است، مسیر پر فراز و نشیب زندگی نامسطح این شهر را می توانی بررسی کنی. همه می گویند که این خانه ها با پول مواد مخدر ساخته شده است و بخشی هم متعلق به کسانی است که دستی در کیسۀ دولت دارند. عجیب نیست برای کشوری که بزرگترین تولید کنندۀ مواد مخدر جهان است و گسترده ترین ائتلاف نظامی و حتی اقتصادی جهان در آن حضور بهم رسانیده اند.

کابل فقط خانه های مجلل و کودکان بادبادک باز ندارد، چیزهای دیگری هم هست که فرصت خوبی به تو می دهد تا بفهمی چرا این مردم از خارجی ها بدشان می آید، یکی از دلایل این است: سازمان های غیر دولتی خارجی. کارمندان این سازمانها عمدتاً خارجی اند، بی هیچ قرابتی با فرهنگ و سنت این مردم و کاملاً بریده از بطن جامعه زندگی می کنند. روز را در خانه های بزرگی که در اختیار دارند و تقریبا در همان محل دفتر کارشان است، سر می کنند و شبها یا در رستورانهای محافظت شده با گارد ویژه برای خارجی ها شامی و شرابی، آخر هفته ها هم یا در موبایل پارتی هستند، یا در والیبال پارتی و یا در استخر پارتی تنی به آب می زنند. صدای موسیقی شان هم گوش فلک را کر می کند، و آنها بی اعتنا به نگاه همسایۀ افغان که از سر بام سعی می کند بفهمد در حیاط بزرگ خانۀ کناری این خارجیان چکار دارند می کنند، به پایکوبی تا سحر ادامه می دهند و آخر شب هم هر کدام، به فراخور مرد بودن و یا زن بودنشان، با یک جنس نامتجانس خود شبی را سر می کنند و دوباره به انتظار آخر هفتۀ دیگر می نشینند تا جفت جدیدی را امتحان کنند. شاید نه سال بعد از رفتن طالبان، بازگشتنشان آنهم با استقبال بیشتر افغان ها، قابل فهم تر باشد وقتی  می بینی که این نه سال به مردم خسته از جنگ این کشور کمتر چیزی هدیه کرده است.

افغانستان، پر از صداست، خنده، گریه، موسیقی، رقص، و میوه های خوشمزه. مردم مهربان و خنده رویی که حتی بدون هیچ امیدی به فردا، تنها در لحظه هستند و همین لحظه را غنیمت می دانند. کودکانی که زود بزرگ شده اند و با مفاهیمی سروکار دارند که در همین فرانسه، یک جوان شانزده-هفده ساله هم به آن فکر نمی کند. افغانستان فقط جنگ نیست، زندگی است که از زیر خاکستر جنگ، آرام آرام رشد می کند.


 
comment نظرات ()
 
افغانستان و بازی رنگها
نویسنده : ویدا سامعی - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢
 

تازه از افغانستان برگشتم، یه عالمه حرف و عکس دارم، کمی که سرم از ترجمه و مونتاژ گزارش ها خلوت شد، همشان را با شما دوستان خوبم تقسیم می کنم. ولی فقط بدونین که این کشور خیلی زیباست و خیلی چیزهای قشنگی داره که زیر خاکستر جنگ مخفی شده.


 
comment نظرات ()